و می بخشم به پرندگان
رنگها،کاشی ها،گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من...
|
To tell the story of how great a love can be
|
كدام قله ‚ كدام اوج ؟
مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ
در آن دهان سرد مكنده
به نقطه تلاقي و پايان نمي رسند ؟
به من چه داديد اي واژه هاي ساده فريب
و اي رياضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلي به گيسوي خود مي زدم
از اين تقلب ‚ از اين تاج
كاغذين
كه بر فراز سرم بو گرفته است فريبنده تر نبود ؟
نمي توانستم ‚ ديگر نمي توانستم
صداي پايم از انكار راه بر مي خاست
و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
كه بر دريچه گذر داشت با دلم مي گفت
نگاه كن
تو هيچگاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي
تاریك تاریكم من از من میترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
من از سایه هاى شب بى رفیقی
من از نارفیقانه بودن میترسم
You told me how proud you were but I walked away
If only I knew what I know today
I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I want to call you but I know you won't be there
I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you
Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just want to hide 'cause it's you I miss
You know it's so hard to say goodbye when it comes to this
?Would you tell me I was wrong
To have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back
I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself
If I had just one more day, I would tell you how much that
I've missed you since you've been away
Oh, it's dangerous
It's so out of line to try to turn back time
I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself
By hurting you
با اینکه یه عمره سرکاریم اما چند روزه که دیگه رسما رفتیم سر کار!
ازونجایی که همه چیز ما باید در نهایت سختی به دست بیاد این موردم با انواع مصاحبه ها به زبان بیگانه انگلیسی و با اشخاص فرنگی صورت گرفت (سیما میدونه چی میگم!)ولی نهایتا به دستش آوردیم و تمام!
شایدم تازه شروع شده
هرچند بازم خواب دلچسب صبح و ظهرم که مثل معشوقیه که هیچ وقت بهش نرسیم رو از دست دادم اما ارزشش کم نیست(ما به هم نمی رسیم مثه خورشید و ماه ....!!!)
امروزم برا اولین بار تو عمرم رفتم ساعت 8 نونوایی!!!!با سیما بربری خریدیم که البته آقای فلزی یکی از همکاران گرامیمونم مچمون رو گرفت ولی بعد رفتیم شرکت و صبحانه ی باحالمونو خوردیم.چسبید!
میگم سیما دقت کردی کلا من و تو خوردن رو تو همه ی تفریحاتمون جا میدیم؟؟؟؟ظهر که یادته؟؟؟آبدارچی شدیم!!!
کارمو دوس دارم.بودن سیما هم به این دوس داشتن اضافه شده.خداجون ممنون
.
.
.
یه جمله ای خوندم امروز خیلی قشنگ بود.بد نیس شمام بخونین
.
.
هر چه ازدنیا از دستت رود غنیمت است(امام علی ع)
.
.
.
.
به طرز مشکوکی آرومم.شاید قراره بمیرم.اگه مردم همه بدونن به همه آرزوهام رسیدم.شکر.
خداحافظ
چرا ما هیچ وقت خوشحال نیستیم؟
چرا ما زندگی نمی کنیم؟
چرا خسته ایم از همه چیز؟
همه چیز چرا تکراری شده؟
چرا هیچوقت نوبت ما نیست؟
.
.
.
.
زمان می گذرد...زمان...پادزهر عجیب همه ی دردها...زمان به چیزی می گویند که می گذرد و از این بابت همه ی ما شانس اورده ایم.همه ی ما خوشحالیم از اینکه ادمهای دور و برمون یه چیزایی رو در مورد ما یادشون رفته....
.
. .
. .
Nothings the same since you’ve been gone . . .
اگه هنوز صدامو می شنوی بذار اعتراف کنم که خسته ام. از انتظار .از خواب و خیال.از حرف و حدیث.از کشمکش برای بودن.اره.اره.من خستم.قصه ای که تو گفته بودی ..دروغ محض قشنگی بود که بهش اویزون شده بودیم...ببین دستام خستن....می خوام این طنابو رها کنم.پس بقیه چه جوری هستن؟چرا ما نمی تونیم مثه همه باشیم؟تا کی باید روی این چارپایه ی لق وایسیم که به یه "نه" بنده و طناب ترس از همه چیز به گردنمون باشه؟چرا همیشه باید بترسیم؟از زندگی...از بودن...از خوبیا و بدیا...از اشکها و لبخندا...از هر صداقتی..هر فریبی...از هر انسانی.از اینکه "بودن" وظیفه ی منه....ولی من گاهی دوس دارم که نباشم..اره ما از همه ترسیدیم ولی از اون که اون بالاس و باید ازش ترسید نه...
من از مرگ هرگز نهراسيده ام
گرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود...
ترس من تنها از مردن در سرزمينيست
که در آن
مزد گور کن از بهای آزادی آدمی بيشتر است...
چرا ما هیچ وقت خوشحال نیستیم؟
چرا ما زندگی نمی کنیم؟
چرا خسته ایم از همه چیز؟
همه چیز چرا تکراری شده؟
چرا هیچوقت نوبت ما نیست؟
.
.
.
.
زمان می گذرد...زمان...پادزهر عجیب همه ی دردها...زمان به چیزی می گویند که می گذرد و از این بابت همه ی ما شانس اورده ایم.همه ی ما خوشحالیم از اینکه ادمهای دور و برمون یه چیزایی رو در مورد ما یادشون رفته....
.
.
.
.
.
Nothings the same since you’ve been gone
.
.
.
اگه هنوز صدامو می شنوی بذار اعتراف کنم که خسته ام. از انتظار .از خواب و خیال.از حرف و حدیث.از کشمکش برای بودن.اره.اره.من خستم.قصه ای که تو گفته بودی ..دروغ محض قشنگی بود که بهش اویزون شده بودیم...ببین دستام خستن....می خوام این طنابو رها کنم.پس بقیه چه جوری هستن؟چرا ما نمی تونیم مثه همه باشیم؟تا کی باید روی این چارپایه ی لق وایسیم که به یه "نه" بنده و طناب ترس از همه چیز به گردنمون باشه؟چرا همیشه باید بترسیم؟از زندگی...از بودن...از خوبیا و بدیا...از اشکها و لبخندا...از هر صداقتی..هر فریبی...از هر انسانی.از اینکه "بودن" وظیفه ی منه....ولی من گاهی دوس دارم که نباشم..اره ما از همه ترسیدیم ولی از اون که اون بالاس و باید ازش ترسید نه...
سلام
از اونور اسباب کشی کردیم به اینور
به کلبه ی آسمون
واسه توام جا هست.سر بزن

برای استفن هاوکینگ(به بهانه ی استعفای ناگهانی از کرسی لوکاس و وخامت حالش ) وقتی به کسی یا چیزی زیاد فکر میکنیم معمولا خوابشو میبینیم.این روزا همش بهش فک میکنم.بالاخره دیشب خوابشو دیدم.من و استفن با هم شام خوردیم.خودم تکه های گوشت رو توی دهانش گذاشتم و با سکوتش....با سکوتش که بهتر از همه ی حرفهای همه ی ادمای همه جای زمینه زندگی کردم.تموم مدت ساکت بود و فقط یه بار با منحصر به فردترین صدای دنیا گفت ستاره! استفن عزیزم! به نظر من خوابها دنیایی پیچیده و پررمز و راز هستند.روح تو دیشب در خواب من بود و نه هیچ کس دیگه.پس ما یک بار و اونهم در دنیای خواب همدیگرو ملاقات کردیم.برای تو دیدن دختری از این سردنیا قطعا اتفاق مهمی نیس اما برای من دیدن تو تو یه ملاقات خصوصی یکی از شگفت انگیزترین اتفاقات عمرمه. از وقتی میشناسمت از قبل هم غمگین تر هستم.نه به خاطر تو....به خاطر خودم و همه ی کسانی که میشناسم.آره درست شنیدی...همه ی همه ی کسانی که میشناسم زندگی های غم انگیزی دارن. ذهن ما پر از سوالاتیه که آدمهای دنیا سالها پیش برایشان جوابی پیدا کرده اند و برای همیشه پرونده ی آنها را بسته اند.ما غمگینیم.اما غممان برای چیزهایی پست و کم ارزش است.گاه گاهی هم به یاد دغدغه های مهمتر می افتیم.اما در کل افکار ما انچنان ارزش بازگویی ندارد و من خجالت میکشم برای تو تعریفشان کنم. استفن خوبم! ما همه سالمیم .ما می توانیم حرف بزنیم...می توانیم گریه کنیم و بخندیم...می توانیم بنویسیم و کارهای شخصیمان را خودمان انجام دهیم.اما بلد نیستیم فکر کنیم.پس در واقع در انسان بودن ما می توانی شک کنی.چون پشه هم می بیند و اسب هم می خندد و سگ را هم اگر تربیت کنیم میتواند بنویسد .حرف زدن هم که دیگر ساده ترین کار دنیاست و کاسکویی را میشناسم که بهتر از من می تواند صداها را یاد بگیرد. دیدی استفن؟ ما این هستیم و اگر کسی درباره ما جز این برای تو تعریف کرد شک نکن که دروغگوست چون در میان ما حتی متفکرانمان هم به طرز رقت انگیزی ذهنشان ماسیده و فقط ادای فکر کردن را در می آورند. کاش جایی نزدیک به تو نفس می کشیدم.یا به جای کامپیوتری بودم که همیشه در کنار توست ویا آن صندلی.... درباره تو همیشه اینطور فکر می کنم که وجودت کهکشانی از زیبایی و عظمت خداست و دیدن تو کسی مثل من را به این زندگی امیدوار میکند.افسوس که تو را نخواهم دید. اما به هر حال ..استفن عزیزم!....برای تو احترام قائلم و همیشه با دیدن آسمان به یاد سیاهچاله ها و جهان پوست گردوییمان می افتم.همیشه باش و مارا تنها نگذار.این دنیا بدون کسی مثل تو غیر قابل تحمل تر از قبل خواهد شد.خدانگهدار
پ.ن: استفن هاوکینگ رو اگه نمیشناسین اول براتون متاسفم و دوم میگم حتما با یه جستجوی ساده در سایت گوگل با این اعجوبه آشنا شین
گاهی چیزی یا کسی یا جایی را رها می کنیم در حالی که می دانیم تکه ای از روحمان برای همیشه همراهش خواهد ماند.
گاهی با دست خودمان طنابی می بافیم و با آن تکه ای از روحمان را به دار می اویزیم.
گاهی سخت می جنگیم با خودمان و از خودمان شکست می خوریم
گاهی خودمان را دوست نداریم و به خودمان تهمت میزنیم و برای خودمان پاپوش درست می کنیم
گاهی برای خودمان در مواقع حساس تله می سازیم و به خود اسیر شده مان می خندیم
گاهی عمدا خودمان را اسیر این و آن می کنیم
سوار قطاری می شویم گاهی که فقط می رود و به جایی نمی رسد
گاهی......... گاه گاهی
.
.
.
الیس الله یکاف بعبده؟
اگه دلم بخواد یه پکیج چیز برگر و سیب زمینی داغ با سس فراوون و پپسی تگری تو اتاق طبقه آخر هتلی در پاریس که از پنجرش بشه ایفلو دید بخورم باید کیو ببینم؟
اگه دوس داشته باشم قبل از مرگ حداقل یه بار سوار کشتی oasis of the seas بشم به کی باید بگم؟
اگه بخوام یه شب تو هتل آتلانتیس دوبی تا صبح با خیال راحت کتاب بخونم و قهوه با شیر و شکر بنوشم کجا باید برم؟
اگه وقتی بارون میاد نخوام به جای اروم شدن تو ترافیک جون بدم به کی باد بگم؟
اگه نخوام دیدن موزه ی لوور واسم رویا باشه کیو باید ببینم؟
اگه نخوام بین نادانها زندگی کنم....؟بین کورها؟بین کرها؟؟؟
اگه نخوام بترسم حتی از سایه ی خودم...
تو باید خجالت بکشی که برای من...برای ما..اینها همه آرزوهای دور و درازین.تو باعث شدی من از جوان بودنم خاطره ای تلخ برای فرزندانم به یادگار بذارم.تو نذاشتی من نفس بکشم .نذاشتی حرف بزنم.من ازت متنفرم و از تو به خدا شکایت خواهم کرد .در پیشگاه خدا من از تو نمیگذرم.تو ما رو تلف کردی.همه چیزو از ما گرفتی.سیب زمینی و لوور و کشتی در عین بزرگ بودن کوچیکن...قبول.اما حق زندگی رو به کدوم حق ازم گرفتی؟
داوری بین ما باشد برای خدا.به هیچ کس کاری ندارم اما من ...تمامی من ...از تو...هرگز نخواهم گذشت
.
.
.
.
.
.
.
با این همه ای قلب در به در!
از یاد مبر
که ما عشق را رعایت کرده ایم
و انسان را..
خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود
پ.ن:مخاطبان من به هیچ عنوان خونوادم نیستن.کاش اونقد باهوش باشی تا بفهمی...

